داستان کشاورز!
مرد خودپسند و مغروری بالای سر کشاورزی ایستاده بود و کار کردنش را نگاه می کرد.
پس از مدتی مرد با غرور گفت: بکار؛ بکار؛ که هر چه بکاری ما می خوریم.![]()
کشاورز گفت: ببخشیدا ولی من یونجه می کارم.![]()
نظر یادتون نره![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 11:4 توسط سحر
|
با سلام خدمت شما دوست عزیز، به اين وبلاگ خوش آمدی . لطفا برای هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، من را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه ساز و من را در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ یاری کن!